تبليغاتX
با یاد او

 

...

 

 

 

« مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم! »

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8 PM توسط aHMADaLI |


محرم

صدای قدمهای محرم از پس این روزهای یخ زده به گوش می رسد و هرم کربلا زمستان را شرمگین می سازد.

بوی تشنگی و عطش لب ها را چاک چاک و چشمها را تیره و تار می کند. زمین از آوای تاختن اسبها خسته و نالان است. مظلومیت و شجاعت حادثه ای ساختند تکرار ناشدنی در تاریخ...

اماما در شگفتم از صبر و بردباریت، که چگونه عربا عربا دیدی و لب نگشودی ،فرزند شیرخواره بر دست گرفتی و طلب جرعه آبی از قوم کفر کردی و نفرت حرمله را بر گلوی پاره ی تنت نظاره کردی و فقط خون پاکش را به آسمان پاشیدی و فریاد زدی : به خداوندی خدا فرزندم از حوض کوثر سیراب گشت،قامتت از نبود برادر خمید و از داغ جوانت اشک بر چشمانت خشکید.

اماما در حیرتم از سکوتت، که چگونه عطش رقیه ات و اشکهای زینب را دیدی و باز از سکوت دم زدی هر چند سکوت برایت آزار دهنده بود.

اماما،شرمسار و اندوه بارم از فریاد هل من ناصر ینصرونی ات ، آنگاه که عزیزانت را فدای مقابله با ظلم و جهل کردی و تنها ماندی و کسی لیاقت یاریت را نداشت.

اماما،تن بی سرت فریاد پیروزی خون بر شمشیر را تا چهارده قرن به گوش جهانیان رساند و تا قیامت ادامه خواهد یافت.

حال دیگر صدایی نیست جز اشک و زاری و بویی جز غصه و درد..
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 5 AM توسط aHMADaLI |


 

perfect by nature

درست شده به دست طبیعت

icons of self indulgence

نشانه هایی از خود بزرگ بینی

just what we all need

تنها چیزی که ما نیاز داریم

more lies about world that

دروغ های بيشتری درباره جهانی مجازي که

never was and never will be

هيچ وقت نبوده و نخواهد بود

have you no shame,don't you see me

آیا تو شرم نداری .آیا مرا نمی بینی

you know you've got every body fooled

تو میدانی که همه را فریب دادی(همه را احمق کرده ای)

look here she comes now

نگاه كن او دارد می آید

bow down and stare in wonder

زانو زده و خیره شده با تعجب

oh how we love you

آه .ما چقدر تو را دوست می داشتیم!

no flaws when you're preteading

عیبی دیده نمی شود و قتی تو وانمود می کنی

but now i know she

ولی من الان می دانم که او

never was and never will be

هیچ گاه نبوده و نخواهد بود

you don't know how you're betrayed me

تو نمی دانی که چگونه به من خیانت کرده ای

and somehow you've got every body fooled

و به یک نحوی تو همه را فریب داده ای

without the mask where will you hide

بدون نقاب کجا مخفی خواهی شد؟

can't find your self lost in your lies

تو حتي نمی توانی خودت را پیدا کنی چون در دروغ هایت گم شده ای

i know the truth now

من حالا حقیقت را می دانم

i know who you are

من می دانم که تو که هستی

and i don't love you anymore

و دیگر تو را دوست ندارم

you're not real and you can't save me

تو واقعی نیستی و نمی توانی مرا نجات دهی

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 6 PM توسط aHMADaLI |


 
سیبی درون دستانت
سرخ
برقی میان دیده ات
خیس
مهری در اعماق قلبت
گرم
بغضی در گلویت
تلخ
نشسته بود

بغض سالهایی که رفت
سیبی و برقی و مهری
که دیگر نیست
و
چیزی که همچُنان
گلویت را میفشُرَد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11 AM توسط aHMADaLI |


 

آن جا

رنگین کمان را

تنها به چند پول سیاه

اجاره می دادند

در صف بلند مشتاقان

بی هوده ایستادم

پولهایم افسوس

همه رنگی بود ...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3 PM توسط aHMADaLI |


 

با دیدن تو همه شاعر می شوند

و همه سلامها

شعری ناب

با دیدن تو همه بیمار می شوند

و همه ناله ها شعری ناب

تو بیزاری از شعر

ومیدانم تنها کسیکه سکوت کند

و هیچ نگوید

تو را با خود خواهد برد

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3 PM توسط aHMADaLI |


 

چه کسی نبودنت را در آسمان می بیند ؟

مرا چه کسی به آسمان تو تبعید کرده است ؟

در درونم شوقی سرکش بود

در دستم تفنگ

تو را دیدم

گنجشکی سرمست

که آخرین شعرپروازش را

بر دفتر آسمان می نوشت

ناگهان صفیر گلوله به گوش رسید

و هر دو افتادیم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3 PM توسط aHMADaLI |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 6 PM توسط aHMADaLI |


 

فریاد زد :

بس کن !

و من ندانستم

گرگ را می گفت

که در آن سوی دیوار زوزه می کشید ؟

یا مرا

که کنار پنجره یخ بسته خاموش بودم

و با انگشت

بر بخار شیشه می نوشتم ...

... ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10 AM توسط aHMADaLI |


 

 

بهاریه

نا گفته ها و اشنوده های عشق را

می سرائی و تابستان

هم نماز می شود .

گناهکار منم که بی عشق

فصل ها را پرسه در پاییز

می زنم.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10 AM توسط aHMADaLI |


 

 

ریشه های سیاه ابر

پلک های خورشید را می فشرد .

می رفتیم

و تبسم تلخ تو گفت :

نه !

اینجا نخواهد بارید

باران باید شد .

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9 AM توسط aHMADaLI |


 

 

بادکنک از دست کودک رها شد

و مورچه ای را با خود به آسمان برد

کودک عاجزانه نگاهم کرد

چهار  زانو بر زمین نشست

و گریست

 

در این بازی

نقش من چه بود ؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 3 PM توسط aHMADaLI |


موسيقی،تنها صدی باد
یا آهنگ یکنواخت باران نیست
موسیقی،
تنهاصدای عظیم بال شاپرکها
یا صدای مرد عابدی
که دستش را از انتها
برای گرفتن اندیشه ای نو
دراز می کند نیست
موسیقی صدای گریه کودکیست
که از حقیقت می هراسد
وصدای پای تکه عقلی ست
که در جاده قدم می گذارد
موسیقی
صدای فریاد قلبی ست خالی
و صدای دختریست
که در یک شب مهتابی
سیب را از درخت دروغ چید.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5 PM توسط aHMADaLI |


خدایا

به اندازه بزرگیت دوست دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1 AM توسط aHMADaLI |


چشم باز کرديم ؛ تکه ای از زندگی به رمضان رسيد .
نسيم شيرينی بر روح ؛ نوازش می ريزد .
زنگ ساعت ..هنگامه ی سحر ..نفس کشيدن دور از هياهو ..دور از سياهی .
لحظه ها خنک می شوند با شبنم دعای سحری.. هنگامه ی اذان در آخرين جرعه ی نوشيدن آب .
طهارت و پاکی ... وای چه لذتی .. ..خدا هم هست ..نزديک نزديک ..
يک ماه رفاقتی دو پهلو .
احتياط ؛ عصای روح ...نه دروغ ..نه کينه ..نه نفرت ..روزه در خانه آ واز می خواند .
ضعف نيمه روز ..رخوتی شيرين به سوی تفکر ..به سوی نياز ..
به سوی مرور بر برگ برگ روح.
خميازه ی خورشيد ..خسته از بيداری ؛ به سوی خواب می رود ..غروبی زيبا ..شقايق بيدار .
گرسنگی بر بام آسمان .. تشنگی ؛ عطش را زو نياز می آفريند .
غوغای افطاربه پا .. ترانه ی اذان به گوش .. سفره و عشق و آب و نان.
همه چيز بر وفق مراد ..تکه ای از زندگی جای ديگر تنهــا. روزه دار ..
کاش بر سر اين سفره بود .. آنگاه عشق بود و نان و آب وتمام زندگی .
آنگاه لقمه لقمه شادی افطار می کرديم .
حکمت خدا را شکر ... هزاران بار .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11 AM توسط aHMADaLI |


صداي پاي تو كه مي روي
و صداي پاي مرگ كه مي آيد...
ديگر چيزي را نمي شنوم

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 6 PM توسط aHMADaLI |


ابرای پاييزی دلگير من
جوون ترای چهره ی پير من
چشمهای من بي خبرای ساده
منتظرای دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكی بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينكه هيچ كس نيومد پيش من
شب زده ها چشمای درويش من
تنها نبودن حتی يك دقيقه
با تنهایی كه بهترين رفيقه
كه بهترين رفيقه

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 6 PM توسط aHMADaLI |


دیشب تمام خاطره ها را گریستم
دیشب در سرزمین سرد
نگاه تازه خودرا با زهرالوده ساختم
پیش از آنکه کسی پیش دستی کند .
عشق را مثله کردم با دستهای خویش
دیگر دستهایم برای گرفتن دستی گشاده نیست
دیگر چشماهایم با آرزوی خام در چهره ها فرو نمی رود و کسی سنگسارش نمیکند
باد می وزید .واز لای پنجره نیم گشوده تلخی با زیرکی به زیر لحافم خزیده بود
من ازخویش پرسیدم
"راحت شدی عزیز؟"
تنها
صدای شکستن بود
بی وقفه
سکوت مرا بی رحم می درید.
من مرده بودم
تنها
به یک دلیل

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2 PM توسط aHMADaLI |


تنهائیم را به کوچه خواهم برد
می خواهم مانند بیگانهء مزاحمی
در اولین پیچ کوچه گمش کنم
می خواهم به تمام امواج سرد صدا
که بی تفاوت
در کوچه های نا آشنا پرسه میزنند
بعنوان کالای مناسبی
که با بهاء اندک عرضه میشو د
بفرشم
یا اصلاً ببخشمش
یا به زور حتی....قالبش کنم
در اندرون آشفته ام
زمینه برای هر قتل و غارتی
بدون عقوبت .. آماده است
افسرده نیستم ...اندوه با من نیست
این تنها ...
تنهایی من است که زنجیر گشته با ایام خاکی ام .....
.من از این تنهایی بیزارم ....
به رفت گران سپرده ام
هر کجا تنهایی مرا دیداند ...
در کیسه های پلاستیکی ضخیم

زیر تمام اشغالهای متعفن ....لهش کنند
به تمام ولگردان کوچه سفارش مخصوص کرده ام
نگذارند تنهایی
به خلوتی که در آن گناه خواهم کرد
نزدیکتر شود
می خواهم قاتلی باشم ....
می خواهم به اتهام کشتن تنهایی خودم ...
با ریسمان کثیفی ...
.مرا به دار بیاویزند.......

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7 AM توسط aHMADaLI |


آینه ها شکسته اند

آینه ها هرگز در نیافتند
قلب آدمی کجاست
اعمالمان در تنگنای زمان
تنها گذشته دیده میشود
بدون فکر
آنگونه که میشد به آب زد
آن گونه که میشد دلتنگ بود و اشک نداشت
آینه های بی انعکاس
اکنون شکسته اند
آیدا در آینه نیست

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7 AM توسط aHMADaLI |